دنیای زنان در عصر قاجار

دنیای زنان در عصر قاجار

نجم السلطنه به عبدالحسین میرزا فرمانفرما

نجم السلطنه به عبدالحسین میرزا فرمانفرما

نامه ملک تاج نجم السلطنه به برادرش، عبدالحسین میرزا فرمانفرما؛‌ گزیده متن: قربانت شوم، از بابت پلایین فرموده بودید هروقت خیال فروش داشته باشید از قیمت نواب والا عمیدالدوله گران تر می فروشم. اینکه نوشته بودید با خانم حضرت علیا شاید معاوضه بکنید، محال است معاوضه بکنند به املاک تبریز، لاکن پولی باشد هروقت خیال داشته باشید من بفروشم. اینکه مرقوم فرموده اید نفاق بی سبب میان شما و خواهرها هست به خدا خیال می کنید. اگر حضرت علیا است با وجودی که با من آن قسم رفتار کرده، لاکن من خدایی می گویم نفاق ندارد با شما. منتهاش کسان شما آن قسم که با سایرین رفتار می کنند نکردند محل نمی گذارد. وانگهی ازاول اعتنایی نداشته به اولاد خودش در واقع هرکس به اولاد و شوهرش اعتنائی ندارد، محض سمت مادری آن خانم بوده براشان، و محتاج هم به وجودشان نیست کاری ندارد بروند یا نروند والا کجا نابجا بدرفتاری کردند. اما شما بخواهید هم سجده به دیوار باغ التماس بکنند کسی به شاه نمی کند چه برسد به شما و خانه شما الحمدالله کسی محتاج نیست. شکر بکن خواهرهای گدا و گرسنه نداری، چهار روز و یک ماه بیایند سر سفره شما باشند والا بسیار بد بود. هرکس خدمت عزت می کنند مردم میروند والا شما زنده و سلامت باشید کاری ندارند، سلامتی شما را می خواهند، عزت شما را. آنکه خانم حضرت علیا است خانم است زن شاه است و کاری ندارد به خدا من هم جز سلامتی شما که سلامت باشی و با عزت باشی با دستگاه باشی از این در باغ بدوم و افتخار بکنم دیگر کاری ندارم. اما برادر شما همیشه بخیل هستید. خودمان بچه هامان به عینه خاور دختر کل ابدی باشیم وکسی هم آخر ضبط نکند و هزار عیب هم بگذارند [ناخوانا] شاید خدا نخواسته این قسم باشیم اسباب حرف و این کار هم قوم خویش خودتان همه را نخواهید [ناخوانا] باشند و برای سرکار خوب نیست. از همه بچه ها آسوده هستم به فضل خدا و جز خیالم پیش دفتری است، به این حال وضع شما خدا خیر بکند. حالا خواهید گفت خواهرم بد خلق است من الحمدالله دو داماد دارم. دو سال است عروس دارم براش از مادر بهتر هستم که ضیاءالسلطنه قسم راست او سر من است. بدان اما با دختری که به این خوبی لنگه ندارد در طهران، خدا خیر بکند آخر عاقبتش را من که بفرمان شما او را گذاشتم و خیلی هم مأیوس هستم از این وضع با این دختر. پس هرچه خدا می داند من نمی دانم باشد قربانت جانم. عجالتا پریشان ناخوشی وکیل هستم. حضرات اصراری به فرنگ دارند و کار تجارت هم خودشان [ناخوانا] دارند بشوند، نوکر و آوازه خوانی اگر هست به سعید السلطنه بسپاریم و بدهیم و او برود فرنگ. اما استخاره بد آمده و من نمی گذارم، این ها خودشان می دانند اگربرود بر نمی گردد. باز میفرستند اولاد نظام العلماء که طالب بودند این عمو نبینند؛ پشت نامه: انشاء الله چشم من به جمال خانم روشن شود که [ناخوانا ] شما است الحال و خداوند کارها را درست می کند انشاءالله.