دنیای زنان در عصر قاجار

دنیای زنان در عصر قاجار

نجم السلطنه به عبدالحسین میرزا فرمانفرما

نجم السلطنه به عبدالحسین میرزا فرمانفرما

نامه ملک تاج نجم السلطنه به برادرش، عبدالحسین میرزا فرمانفرما؛ گزیده متن: قربانت شوم، مدتیست که خط مبارکت زیارت نشده. امیدوارم انشاءالله وجود مبارک به سلامت باشد. از حال ماها بخواهید حمدالله سلامت هستیم و به دعای جان شما مشغول، حضرت علیه خانم هم الحمدالله خوب است. چند روز بود خانم دفتر آنجا خدمت حضرت علیه نواب عزت السلطنه بود، دیروز آمد الحمدالله خیلی مایل همدیگر هستند به زیر سایه شما انشاالله. آقا، دفتر بسیارخوب دختر با عقلی شده بدانید و اگر از من سؤال بشود برای من سخت است، [ناخوانده] زیاد دارم کارم را می کند اسباب راحتی است برای من. الحمدالله گزارشات هم تازه نیست، مردم برای نان قدری اوقات تلخ هستند. آن هم با خداست، پارسال همه جا را سن زده بود، کار خدا است ارزانی و گرانی. قربانت گردم، حساب دو سال قبض از میرزا محمد علی خان نوشته، دو فرد به من داده دو فرد هم گفتم برای سرکار بفرستد. بعد از کار قنات دویست تومان سهمی حضرت والا شده الحال هم باز قدرت کار دارد باید مقنی گذاشت این دهات اطراف تهران حاصل ندارد به جز زحمت و مرارت، اگر اذن می دادید می فروختیم پول او را اطراف و سایر جای ها مثل عراق، قزوین آن صفحات جای می خریدیم این قسم ده چه حاصل دارد [ناخوانا]، پلایین هم قنات‌هاش خراب است و آب ندارد، برای زراعت آب می خرند و استاد حسین کار می کند، پنجاه روز است و آب معلوم نیست. شنیدم باز فرمودید زمین بفروشند، من نمی دانم چه خیال می کنید زمین می فروشید قنات که نصف فروختید، زمین هم که فروختید، دیگر بس است این زمین ها را نفروشید، بگذارید باشد رویش می افتد سال به سال و از هر ملکی بهتر است، پلایین را اگر میل به فروش دارید بنویسید. از قیمت نواب عمیدالدوله دو هزار تومان بالاتر و نواب عمیدالدوله پانزده هزارتومان فروخته، سرکار هفده تا بفروشید اگر میل دارید و آن به میل سرکار است. این قیمت به قرار پنجاه هزار تومان شش دانگ می شود و الحال پلایین خرجی در رفته سه هزارتومان منهاش بدهد ده نیم است و از این زیادتر هم هیچوقت بالاتر نخواهند رفت و کسی هم بیشتر از خانم و من نخواهد خرید، اگر دانگی چهار هزار تومان شود مگر خودمان بخریم. حال اگر میل مبارک باشد بنویسید و نباشد مختارید. ملک دهات دور فایده دارد نه طهران به جز قنات و اسباب زحمت من [ناخوانا] دور خریدم بیست هزارتومان. الحال حاجی ملک عراقی آمده طهران بیست و هشت هزارتومان می خرد و عضدالسلطان نوشته همین قیمت می خرد، حالا با وجودی که خراب است این قیمت است. در یک سال اگر بفروشم بیست هزارتومان فایده کرده ام و مداخل ملکی را هم بردم، اما دهات طهران همان است منتهاش در بیست سال بماند دو هزارتومان علاوه بشود. برادر امروز آب زمین طهران هرچه بماند بالا می رود، این چند سال که شما طهران را ندیدید تمام بیرون های دروازه شهر شده زمین های نزدیک درشت که فرمانفرمای مرحوم گرفته بود تمام باغ شده، هرکس باغی ساخته است دیگر هرچه زمین داری اذن فروش نده بس است. مصدق السلطنه هم بیست هزار زرع دیروز خریده، زرعی پانزده شاهی نزدیک باغ شاه و من از [ناخوانا] از این زمین که از شما دارند که [ناخوانا] سی هزار زرع نزدیک باغ شاه می خواهم بخرم. انشاالله قنات هم حکیم الملک، اگر بخرم انشاالله باغی بسازم بیرون، به هر جهت ملک اطراف خوب است. حضرت وکیل می گوید بیست هشت هزار تومان بفروش به حاجی ملک و پول بگیر. من می گویم اگر [ناخوانا] بکنم یک سال دیگر سی پنج هزار می فروشم حرف وکیل بگوش من نمی رود و حاجی ملک را خیال دارم جواب صریح بدهم که نمی فروشم، برود آسوده شود. برادر حالا باید معامله گری کرد، خرید فروخت کرد. این تفصیل حال من است قربانت من بشوم از حالات خودتان بنویسید.